|
مصاحبه با ملت ايران
حامد اسدالله زاده
hamed@SiahSepid.com
گوشه خيابون نشسته بود و دستش رو واسه ملت دراز کرده بود . تو چشماش برق عجيبي بود رفتيم جلو تا يه مصاحبه باهاش بکنيم! ( سوژه خوبيه!! )
ما : لطفا خودتون رو معرفي کنيد!
ملت ايران : ملت ايران هستيم!
ما : خودتون رو کامل معرفي کنيد
ملت ايران : يعني چي؟!
ما : بگو پدرت کيه ، ساکن کجايي ، چند سالته.....
م.ا : اسممون ملت ايران هستش ، بابامون فوت کرده ، حدود 24 سالم سنمونه
ما : پس متولد 1357 هستي
م.ا : درسته!
ما : پدرتون چي شد که فوت کرد؟
م.ا : راستش خودمون دقيقا نميدونيم!! يه روز داشتيم تو خيابون راه مي رفتيم اومدن بهمون گفتن فلاني بابات مرده بريم خاکش کنيم!! اما بابامون حالش خوب بود نميدونيم چرا يه دفعه اي .... ( گريه!! )
ما : هيچي نپرسيدي؟!
م.ا : خواستيم بپرسيم. تا اومديم بگيم چي شده که مرده؟! با پشت دست زدن تو دهنمون و گفتن پسره ي بيادب بابات مرده داري پر چونگي ميکني؟! خوبه مييت رو زمين بمونه؟! مام ديگه هيچي نگفتيم!!
ما : پس يتيم شديد؟
م.ا : آره
ما : چند سالت بود که يتيم شدي؟!
م.ا : دقيقا يادمون نيست! ولي پشت لبمون تازه داشت سبز ميشد!!
ما : پس 15سال نشده بودي؟
م.ا : اونوقتا اينطور ميگفتن!!
ما : کسي خرجت رو ميکشه؟!
م.ا : نه ، ما پدرمون هزار ماشاالله وضعش توپ بود. هرچي گذاشت واسمون پول و ثروته!
ما : پس چرا وضعتون اينطوريه ؟! نکنه درويش مسلکي؟!
م.ا : درويشمون کجا بود!! همون وقت که بابامون عمرشو داد به شما ي عده اومدن گفتن اين پسره يتيمه، هنوزم به سن قانوني نرسيده پس احتياج به قييم داره!! بعدشم اومدن ما رو نوازش کردن و هي نازمون رو کشيدن که بايد ما قييمت بشيم!! ولي نمي دونيم چرا جاي نوازش هاشون رو تنمون مونده!! آخرشم بهمون گفتن « پسر گلم تو نوپايي، اين دنيا پر گرگه بيا ما قييمت بشيم تا به سن قانوني برسي!! »
ما : با چي نوازشت مي کردن؟!
م.ا : با خيلي چيزا . چوب ، چماق ، باتون ... خلاصه با هرچي که دم دستشون بود ما رو مورد لطفشون قرار ميدادن!!
ما : آخرش چي شد؟! اجازه دادي قييمت بشن؟!
م.ا : وللاه ، ما که حرفي نزديم . داشتيم فکر مي کرديم چگونه از معرکه در بريم که گفتن سکوت نشونه رضايته!! بعد بلند شدن و شروع کردن به بشکن زدن و هي خوندن بادا بادا مبارک بادا
ايشاالله مبارک بادا
ما : شما هم قبول کرديد؟!
م.ا : نمي تونستيم قبول نکنيم!! آخه در حالي که بهمون لبخند ميزدن با چشم و ابروشون به ما ميگفتن « اين تو بميري ها از اون تو بميري هاست!! » ما هم يکم جو گرفته بودتمون ي خورده سرمون گرم بود حاليمون نبود!! .... بچه بوديم آخه!!
ما : الان که 24 سالته هنوزم قييم داري؟!
م.ا : آره ، هنوزم دارم!
ما : ولي معمولا تا سن 18 سالگي قييم دارن بعد از اون ديگه به خودشون بستگي داره!!
م.ا : راستش ما نمي دونيم . چندبار اعتراض کرديم که آقا سنمون قانوني شده اختيار اموالمون رو بديد به خودمون ، گفتن نميشه!
ما : چرا گفتن نميشه ؟!
م.ا : گفتن هنوز به بلوغ نرسيدي!!
ما : مگه 24 سالت نيست؟!
م.ا : چرا هست، ماهم بهشون گفتيم، اما بهمون گفتن چون احکام بايد به روز بشه به ما آيه نازل شده که به علت مسائل ڗنتيک سن بلوغ رفته بالا!!
ما : گفتن سن بلوغ چند سال شده؟!
م.ا : نه ، گفتن معلوم نيست ما خودمون تشخيص ميديم کي بالغ ميشيي!!
ما : حالا تو بالغ شدي؟!
م.ا : به ارواح خاک بابام من بالغ شدم!! مي خواي بهت نشون بدم!!
ما : نمي خواد. حرفتو قبول دارم!! ( مردشور بلوغتو ببره!! )
م.ا : تازه هر شب دم صبح بايد بپريم تو خزونه واسه غسل!!
ما :باشه قبول، بالغ شدي! ولي شايد منظورشون اينه که از نظر عقلي بالغ نشدي!!
م.ا : اونو ديگه نمي دونيم ولي اين قييم هامون هر وقت کم ميارن از هوش و زکاوت ما مايه ميذارن!!
ما : ي مثل بزن تا شفاف سازي کني!!
م.ا : ما از اين کارا بلد نيستيم!! ولي اين قييم هامون هر از چند گاهي ما رو يکم شفاف سازي ميکنن!!
ما : حالا ميخواي چيکار کني؟!
م.ا : نمي دونيم. تازگي ها يکي اومده بهمون قول داده حقمون رو بگيره ولي چشممون آب نمي خوره!
ما : چرا؟!
م.ا : چون اينم از همون قييم هامون بوده که تازگي ها خوش تيپ شده و لباساي خوب خوب مي پوشه و اتکلن ميزنه!! اما فکر کنيم (؟!؟!) همون (؟!؟!) فقط (؟!؟!) عوض شده!!
ما : حرف آخر؟!
م.ا : هيچي . فقط ما رو دعا کنيد!
ما : چقدر ميدي؟!
م.ا : واسه چي؟!
ما : هيچي، خداحافظ.
م.ا : خداحافظ.
نتيجه گيري : هميشه يکي پيدا ميشه که قييم بخواد!!
|