|
چه بايد كرد؟
طرحي براي برون رفت از بن بست قانون اساسي
بخش دوم: معرفي زبان مشترك - زبان غير قطعي و عاري از حقيقت -
سينا هدا
sina@SiahSepid.com
مقدمه:
نويسنده در اين مقال برسر آنست كه بررسي كند آيا بعنوان يك ايراني با هرنوع ايدئولوژي ، ودر مقام يك "لاادري" (بدون ايدئولوژي) اين حق را دارد كه در تعيين سرنوشت كشورش سهيم باشد يا نه؟ و اگر قانون اساسي اين حق را از هر ايراني سلب كرده است چاره ي كار چيست؟ آيا قانون اساسي فعلي براي برون رفت از اينگونه بن بستها راهي دموكراتيك ( مردمسالارانه) انديشديده است يا نه؟ قانون اساسي چه مكانيزمي براي تجديد نظر در انتخاب پدران ونسل گذشته-در ربع قرن پيش- انديشيده است؟و اگر قانون اساسي فعلي براي اعمال اراده ي مردم يكو بن بست است،پس چاره ي مردم امروز چيست؟!،و چه بايد كرد؟
آيا بايدمنتظر انقلابي ديگر بود؟ويا ميتوان با چاره انديشي و همياري همه ي ايرانيان آزاده به طرحي جامع براي احقاق ايراني آباد و آزاد براي همه ي ايرانيان دست يافت؟آيا ميشود براي يكبار هم كه شده اپوزيسيون بهمراه همه ي انديشمندان آزاده ي مام وطن گرد هم بيايند و اجماعي كنند و راهكاري بينديشند كه چگونه ميتوان به برنامه اي فراگير وهماهنگ كه بتواند ايران را به وصال همه ي ايرانيان برساند دست يافت؟ برنامه اي كه از يكسو زبان انديشه ي ايرانيان را مشترك و قابل تفاهم كند، و از سويي به دموكراسي منتهي شود.بديهي است كه اين زبان مشترك، بايدزبان عدم قطعيت باشد. زباني كه از تلقي حق و باطل دست بردارد تا از توليد ديكتاتور ها جلوگيري كرده وجنگ هفتادو دو ملت پايان گيرد،تا امروز ناچار نباشيم به دستان پرسخاوت عمو سام ، رامز فيلد ، جي گارنر كه حتي طاقت همراهي با اروپا و جهان دموكرات را ندارند بينديشيم، ممكن است تحت شرايط فورس ماژور سرنوشتمان شبيه افغانستان و يا عراق شود ولي آيا بهتر نيست كه پيش از آنكه آنها به ما بپردازند ما به آنها بپردازيم؟! و از آنها براي پياده كردن همان زير ساختهاي جهاني شدن بهره ببريم؟امروز ضروري ترين سوژه ي عمومي ايرانيان ، دستيابي به پروژه ي دموكراتيزه كردن روح و روان مردم و البته طراحي فوندانسيون قانون اساسي ايران براي همه ي ايرانيان و راه وصول بدانست.
فقط اميدوارم كه همه ي نوازندگان اين ديار براي يك لحظه هم كه شده از نواختن ساز خود به روايت خود دست بردارند وبراي نواختن يك سنفوني ملي بدست هنرمند خويش ،به نتهاي توافق شده بر روي خطوط حامل بنگرند تا ناگزير نشوند روزي همچون ويت كنگها در افتخاري خيالي به دريوزگي جلاد خود بينديشند!
نويسنده ي اين مقال علي رغم بضاعت ناچيز خود بر سر آنست كه براي فتح باب و اقدامي عاجل به طراحي نمادين اين راهكار عملي اقدام نمايد.
خلاصه ي بخش اول (شامل قسمت اول و دوم)
در بخش نخست اين مقاله (منتشره در پيش شماره ي اسفند 81 ) با ضروري دانستن پاسخگويي رهبران و مسئولين خير خواه و منصف نظام به سؤالات اساسي مردم در مورد حقوق حقه ي هر ايراني براي مشاركت جدي در نظام تصميم سازي و تصميم گيري حكومت ايران، و ضمن اشاره به پارادوكسيمال بودن نظام جمهوري اسلامي به بررسي هژموني(قدرت اجتماعي) حكومت بر مبناي قانون اساسي پرداختيم.همچنين با بررسي شرايط شكل گيري و تثبيت حكومت اقتدارگرايان حق بجانب تحت لواي دين به بررسي چگونگي انحراف انقلاب دفعتي مردم ايران پرداختيم، انحرافي كه با مصادره ي حقوق اصلي مردم به نفع عقايد تحميلي و گمان پردازيهاي دگم انديشان در لباس حق و حقيقت آغاز شد و همچنان به حركت سركوبگرانه ي خود ادامه ميدهد.
همچنين پس از بررسي و نقد نسبي ساختار سيستم فعلي جامعه و حكومت ايران به فصل مشترك اجزاء اين سيستم اشاره نموديم كه عبارت است از مليت واستقلال ايران.عامل وفاقي كه ميتوان با احقاق آن به شعار "ايران براي همه ي ايرانيان "جامه ي عمل پوشاند.همچنين اشاره كرديم كه ملزم شدن همه ي ايرانيان (جداي از تدين و عقايدشان) به قرائتي خاص از دين و مذهب كه بدليل غير قابل مشترك بودن تجربه ادراك حق ،طبيعتا" سوءتفاهم برانگيز است باعث ترويج فرهنگ دروغ و ريا و تظاهر و فساد و نيز سست شدن پايه هاي امنيت عاطفي ورواني مردم مؤمن، و آسيب ديدن امنيت ملي ميگردد.
در ميان اصلاح طلبان درون و برون حكومت، باوجود تجربه ي غير ممكن بودن اصلاحات اساسي بدون تغييرات بنيادين در قانون اساسي موجود ، هنوز طيفها و گروههاي متنوعي وجود دارند كه در پي توجيه و هماهنگ سازي مفاهيم دموكراتيك با وصله ي ناممكن جمهوري و اسلام هستند. برخلاف تعابير و توجيهات گوناگون مطروحه و رنگارنگ در باب مردمسالاري ديني كه ميتوان به گزيده ي آنها در مقالات منتشر شده در ماهنامه ي آفتاب امروز ( شماره 22دي وبهمن1381)مراجعه كرد، نويسنده ي اين مقاله معتقد است كه جمع دو مقوله ي مردمسالاري (كه ترجمه ي شرقي دموكراسي است و عيني و قابل دستيابي است ) با اسلام (كه به حق منتسب است و غير قابل تجربه ي عمومي و غير قابل وصول و اجماع است) مقدور نيست، و نبايد بيش از اين با رودربايستي و پيچاندن موضوع مردم و حيثيت ايران را بازيچه ي گمانهاي دنيوي عده اي خاص قرار داد.طرح اين موضوع بمنزله ي نفي و انكار منتسبين به اسلام و پيام قرآن و دين نيست، بلكه به گمان نويسنده در راستاي پيامهاي اصلي اديان و قرآن نيز هست.
معرفي زبان مشترك (زبان غير قطعي)
بنظر ميرسد نظم و انضباط و امنيت جهان قبل از هر چيز مستلزم رابطه اي معقول مبتني بر زباني مشترك و غير قابل سوءتقاهم باشد؛آنگاه شايد بتوان به سوي امنيت نسبي جوامع ،بمنظور آزاد انديشي حقيقي بمنزله ي فراهم نمودن ميدان توسعه ي اراده ي انسان اقدام كرد، و به اراده ي او ميدان داد تا قدرت و سرمايه ي خود را بيش ازپيش با سوءتفاهمها ودرگيريها و جنگ هفتادو دو ملت تلف نكند وبا استعانت از گفتگويي سالم، داراييهاي عمومي را براي حصول استقلال ، آزادي و امنيتي مورد وفاق خرج نمايد.براي دستيابي به اين گفتگو نياز به زباني است كه من سعي خواهم كرد در اين مقال به مهمترين عنصر اصلي اين زبان پرداخته و اشاره نمايم.اين زبان زباني است كه حتي اقوام و خرده فرهنگهاي موجود در گستره ي فرهنگ يك كشور نيز ناگزير به رعايت آن خواهند بود،شايد بتوان اين زبان را زبان دولتها و زبان سياست بين المللي و حكومتها ناميد، و البته براي عملي كردن آن بدوا" نياز به پالودن زبانهاي موجود و دستيابي به استراتژي و استيل جايگزيني و استحاله ي زبان سياسي بدون اقدام به حذف انقلابي و بكارگيري روشهاي خشن خواهد بود، و بديهي است كه تغيير زبان واسطه ،بعنوان زبان رابط مدنيت، به تحول عميق زير ساختها ي اصلي حقوق بين الملل منجر شده و حتي از حقوق مورد توافق بشر بعنوان حقوق قطعي سخن نخواهد راند. نسبيت و عدم قطعيت حرف اول وآخر اين زبان گفتگوي تمدنها ست. زبان مشترك غير قطعي حتي به تعاريف مرسوم عناصر تعادل ظاهري جوامع و فرهنگهاي مختلف بعنوان حق نگاه نخواهد كرد. در چنين نگاهي اصلاحات و انعطاف مقدورتر خواهد بود و جهان دچار تنازعات كمتري خواهد شد.با چنين نگاهي حتي واصلان خيالي و يا واقعي به حق ، متعهد به بكاربردن زبان مشترك خواهند بود.شايد با تن دادن به چنين توافقي نسبي است كه تعادل در سياست مدن واقعي تر خواهد شد.
قبل از هر چيز لازم ميدانم بر اين باور خود تاكيد كنم كه باورها و اعتقادات كاذب ، واقعي و يا حتي منتسب به حقيقت افراد، اصولا نبايد ارتباطي به همزيستي مسالمت آميز انسانهاي گرد هم آمده در جوامع بشري داشته باشد، و مردم ميتوانند جداي از باورهاي شخصي در سيستمي واقع گرا به همزيستي مسالمت آميز بپردازند؛ قابل ذكر است كه گذشته از مقاطعي خاصّ در طول تاريخ ،كه وحدتي موضعي و موقت در باورها و ايمان و اعتقاد ها ي مردم ،به مركزيت هويت جاودانه طلبي در قالب اديان الوهي بشر پديد آمده ،در ساير موارد وحدتهاي ملّي،قومي و ايدئولوژيكي كه در طول تاريخ سراغ داريم، گرد هويتهايي عيني ،تصنعي ،جعلي و موقتي با عمري كوتاه پديد آمده اند.
احساس نياز به وحدت در سيتسمها ي اجتماعي، از ضرورياتي است كه هم اشخاص حقيقي و هم حقوقي در جوامع مستقل، بصورت فطري و نيز تجربي بمنظور تضمين امنيت جامعه به لزوم آن اعتراف نموده اند.زبان مشترك از عوامل مهمي است كه مبناي اين وحدت و يكپارچگي شناخته شده است.
براي ورود به مقوله ي زبان مشترك ،با اولين نگاه به يكي از نوشته ها ي محققين امريكايي، تصادفا" به پاراگرافي برخوردم كه مجموعه اي بود از دلمشغوليهاي اين روزهاي من. در تورقي كه در كتاب زبان و زبان شناسي نوشته ي رابرت.ا.هال. زبانشناس امريكايي-ترجمه ي محمدرضا باطني (انتشارات اميركبير/سال63) داشتم ، به فصلي برخوردم كه عنوانش " يك جهان و يك زبان " بود ، هرچند كه اين كتاب راجع به زبان ادبي و تكلمي صحبت ميكند اما بنظر نگارنده روح اين زبان متعارف با زبان فلسفي پنهان در پس واژه ها و اعتقادات قابل بيان در قالب واژگان و سمبلهاي قراردادي شبيه هم است و ميتوان از هردو بعنوان واسطه ي بين انسانها براي برقراري روابط انساني نام برد .
در فصل سيزدهم اين كتاب ميخوانيم:
" از دورانهاي عهد عتيق ، مردم همواره آرزو كرده اند كه اي كاش همه ي مردم جهان بتوانند به يك زبان واحد تكلم كنند تا جلو سوء تفاهمات ، نزاعها و جنگهايي كه در نتيجه ي نفهميدن زبان يكديگر ناشي ميشود، گرفته شود. ماهمه افسانه ي برج بابل را در تورات ميدانيم؛ طبق اين افسانه ، مردم از زمان آدم به بعد همه به يك زبان واحد تكلم ميكردند تا اينكه نمرود به فكر افتاد برجي بسازد كه به آسمان برسد؛ خداوند براي اينكه مانع ساختن چنين برجي گردد ، در زبان مردمي كه به ساختن برج مشغول بودند تفرقه انداخت! اين افسانه از بسياري جهات جالب توجه است، مخصوصا" از اين بابت كه نقش بنيادي زبان ، در همكاريهاي انساني را مورد توجه قرار ميدهد؛ از نظر موضوع زبان جهاني نيز جالب است زيرا نمايشگر اشتياق ديرين انسان به داشتن يك زبان واحد است… بحث مطروحه در كتاب را خلاصه ميكنم :... تلاشهايي در اروپاشد كه زبان لاتين را بعنوان زبان رابط بين المللي احياء كنند كه تلاشها با شكست مواجه شد چرا كه كاربرد آن زبان مرده در عمل با عدم استقبال و عدم كارايي مواجه شد، اين شكست و شكستهاي بعدي در رابطه با كاربرد زبانهاي ساختگي و غير طبيعي از جمله اسپرانتو ، به دنيا ثابت كرد كه سير طبيعي تسلط نظامي و بعدها اقتصادي كشورهايي مثل فرانسه و بعدها انگليس و امريكا عاملي شد كه گزينش طبيعي و عمومي مردم در پي بهره وري بيشتر اقتصادي عامل رشد و تحميل اين دو زبان بوده است…كتاب در بررسي خود به آنجا ميرسد كه مليتها تمايل شديدي دارند كه از زبانهاي ملي خود كه نشانگر هويت آنهاست دل نكنند و اين امر عامل مهمي است كه هرگونه تحميلي را با تغيير شكل زبان طبق عناصر فرهنگي هر منطقه مواجه ميسازد ، نهايتا" آخرين نتيجه اي كه دانشمندان به آن رسيده اند اين است كه زبانهاي بومي و ملي را در قالب و سازمان مشخصي ساده مختصر كنندو.زبان مختصر شده اي كه بدين طريق بدست مي آيد " پي جين" () ناميده ميشود؛ اكنون زبانهاي پي جين بسياري بوجودآمده است، اما باز هم موفقيت آميز نبوده اند، نويسنده ميگويد محققين در ادامه به اين تجربيات به اين نتيجه رسيده اند كه بايد علي رغم علايق انكار ناپذير ملي يك زبان منتخب را رواج داد، اما باز خودش مي افزايد كه شرايط اقليمي و تاريخي و بومي باز هم پس از مدتي باعث تغيير شكل و تنوع آن زبان واحد خواهد شد، نهايتا" نتيجه ميگيرد كه :…براي بدست آوردن صلحي جهاني احتياجي به وحدت زباني نيست!مشكلاتي كه جهان بطور كلّي با آنها روبرواست از نظر ماهيت غير زباني هستند، و استعمال يك زبان واحد كمترين كمكي به حل آنها نخواهد كرد.و مي افزايد كه طي كردن همين مسيرو وضعيت موجود با اولويت همين چند زبان مطرح ( مثل انگليسي؛ فرانسه،اسپانيولي،آلماني،روسي، چيني، عربي و…) در كنار زبان مادري شايد شايد طبيعي ترين و بهترين راهي است كه وجود دارد، وي در پايان بحث خود اين نظريه ( موجه) را عنوان ميكند كه زبانهاي مختلف بيش از آنكه مايه ي گرفتاري بشر باشند سرمايه اي به حساب مي آيند، زيرا هر زباني يك طريقي براي سازمان بخشي و طبقه بندي كردن تجارب بشري عرضه ميكند، و محققا" ما چنين حقي را نخواهيم داشت كه بگوييم راههاي سازمان بخشي و طبقه بندي تجربه ي بشري در زبان ما به آن درجه از كمال رسيده است كه به ما امكان ميدهد كه همه ي نحوه هاي ديگر را به دور بريزيم و فقط مال خودمان را نگه داريم. خلاصه اينكه چندزباني نزد ما باقي خواهد ماند؛ و همان بهتر كه ما آنرا بعنوان يك بليّه تلقي نكنيم و نكوشيم كه خود را از دست آن خلاص كنيم.، بلكه برعكس آن را نعمتي بدانيم و سعي كنيم به بهترين نحو از آن بهره برداري نماييم. "
خب، اين از نتيجه گيري كتاب در باب زبان محاوره و گفتگوي بين ملتها. آنچه مرا وادار كرد كه علي رغم ميلم به رعايت اختصار در اين مبحث، از متن فوق بهره ببرم، ذكر دو نكته در نتيجه گيري "هال"- زبانشناس امريكايي-است، و آن اينكه : 1- اختلافات جهاني ريشه ماهوي غير زباني دارند. 2- هر زبان يك طريق سازمان بخشي و طبقه بندي كردن تجارب بشري است و بايد از آن بعنوان سرمايه هاي قابل بهره برداري بشري حفاظت نماييم.
مراد من از واژه ي زبان
با عنايت به مطالب فوق اكنون جاي آنست كه حقير به بيان مراد خود از كاربرد واژه و مقوله ي " زبان" بپردازم. در بيان واژه ي زبان آنچه مورد نظر من است علاوه بر خواصي كه محقق فوق الذكر به آن اشاره كرد عبارت است از " حقيقت وچيستي ماهوي زبان" كه ناشي از نوع نگاه فلسفي نهفته در آن در بيان و بازتاب باورها و احساسات منتج از نگرش به جهان و مافيهاي آنست؛ نگاهي كه از قطعيت و حقيقت ميگويد و يا نگاهي كه از موقعيت غير قطعي گزارش ميدهد، هر چند كه از گروه جهان بيني هاي ماترياليستي ، نظام كمونيسم و از گروه جهانبيني ايده آليستي ، حكومتهاي الوهي بر مبناي قطعيت و اظهار نظر قطعي به جهان بنا شده اند ، اما اين نوع نگاه موجد زباني خواهد بود كه در عرصه ي اجتماع باعث تحميل تصنعي يك قرارداد اجتماعي بر باطن و وجدان رنگارنگ افراد خواهد شد، و اين به منزله ي ايجاد و تقويت محيط رشد دوگانگي و پارادوكسي بين باطن و ظاهر افراد در مواجهه با ضوابطي كه اصرار بر تغيير باورهاي خصوصي را دارند خواهد شد كه متعاقبا"محصول چنين جامعه اي دورويي ، دروغ و فساد عميق اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي خواهد شد.
سمبول ماهوي اين نوع زبان، زبان باينري() و يا دودويي در الكترونيك است، كه عين قطعيت است. در اين زبان كه زبان صفر و يك (خاموش و روشن) نيز ناميده ميشود، قابليت اطمينان و سودمندي كامپيوترها تا اندازه اي به اين دليل است كه داده ها و اطلاعات را به آساني ميتوان با استفاده از سيگنالهاي الكتريكي نمايش داد؛ بنابر اين ماهيت ساموئل مورس مخترع تلگراف ،با بكار گيري از ايده ي كدها (اختراع سمبولهاي قراردادي همچون خط و نقطه) باعث بكارگيري الكتريسيته براي ارسال اطلاعات كد شده ، شد. در زبان صفرو يك و يا خاموش و روشن، برقراري جريان باعث روشني لامپ (همان يك) و قطع جريان الكتريسيته باعث خاموشي لامپ(همان صفر) ميشود. و اين الگوي خاموش و روشن بودن ، اساس پايه گذاري تمامي اطلاعات مورد استفاده در كامپيوترها و سيستمهاي اطلاعاتي خواهد بود.
در جهان بيني هاي فلسفي آنها كه دم از اين قطعيت ميزنند در تئوري مجاب كننده ، اما در عمل غير ممكن بنظر ميرسند، چرا كه مدارهاي انتقال دهنده ي جريان اطلاعات ( الكتريسيته در مدارهاي الكترونيكي) مشخص و تعريف شده نبوده و متغير و غير قابل احصاء و غير قابل شناسايي و نادقيقند، مگر آنكه مدارها (انسانها) و مخازن اطلاعات و مغز محاسبه گر و ابزارها همه و همه قطعا" قابل شناسايي و قابل دسترسي وتعريف و احصاء و قابل اندازه گيري باشند-كه نيستند وتوسط گيرنده هاي متنوع مبتني بر احتمال خطا و عدم قطعيت ،و نسبيت اندازه گيري و گزارش ميشوند.
براي نمونه برقراري و راه اندازي و حفظ سلامت و پيشبرد و كارايي مستمر و مدام چنين سيستمي در جهت اهداف تعيين شده ، صرفا" با تسلط و اشراف يك مهندس سخت افزار و نرم افزار متخصص و صاحب اختيار و مالكي مقدور خواهد بود كه بر تمام جزييات سخت افزاري و نرم افزاري مسلط بوده و بتواند در صورت هر گونه ايراد و اشكالي سريعا" آنرا برطرف نمايد تا امور مختل نگردد، كه مشابه آن در نظام اجتماعي راه برنده ي مسلط وصاحب اختيارات مطلقي است كه بركلّ اجزاء و انسانهاي درون اجتماع اشراف كامل داشته باشد و صاحب قدرت اعمال بدون وقفه باشد.
نمونه ي چنين شخصي در نظام جمهوري موسوم به اسلام در ايران ولي مطلقه ي فقيه است، كه بنوعي جايگزين امام مبيني(رهبر روشنگر و راه نمايي) است كه داراي مشخصات اشاره شده در اين آيه ميباشد:
…وَ كلَّ شَيٌ ء أحصَينه في ِامام مبين(آيه 12 از سوره يس36)
…و هر(همه)چيز را احصاء كرديم در رهبرِ روشنگر. ( احصاء به معني تسلط بر تمام زير مجموعه هاي تحت اختيار و شناخت واحاطه واشراف كامل بر تمام جزييات تا حد مالكيت كامل است)
از طرفي در كتاب اصول كافي از امام جعفرصادق داريم كه : الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق.
حجت(رهبر زداينده ي شك و منبع قطعيت و اطمينان از طرف خدا) پيش از مردم ديگر بوده و به همراه مردم هم هست و پس از مردم هم خواهد بود.
بنابراين دستيابي به چنين حجتي كه هميشه بوده است و خواهد بود بيانگر آنست كه او وجود داشته و دارد اما دسترسي به او از سوي عامه معتقدان به او ،لااقل در سطح اجماع در اجتماع، مقدور نبوده است ،حال چگونه است كه مردمي كه در يك آن دستشان به او نميرسد حق را تشخيص داده و ولي مطلقه ي فقيه را شناسايي كرده اند؟و اين شناسايي چگونه به استمرار كنترل ميشود كه سيستم جامعه بي معرفت نماند.
همچنين در باب شناسايي اما م در اصول كافي داريم: لا واللهِ ما الهم المؤمنين حقنا الا الله عز و جلَّ.( جلد دوم/ص60-باب شناسايي امام)
يعني :…نه بخدا حق ما را خداي عز و جل به مؤمنان الهام كرده است.(از سويي ايمان داراي درجات است و مخاطب برخي ازآيات ميتواند به برخي از مؤمنين خاص باشند نه همه ي درجات آن ؛ و نيز ايمان مردم از مقولات قابل سنجش و قابل تشخيص از سوي خودشان نيست كه بتوانند باتكاء آن كسي را مؤمن حقيقي بدانند كه برمبنايش بتوانند ادعاي الهام شدن و شناخت امام زمان را از او باور نمايند و از سوي ديگر الهام نيز قابل سنجش و اندازه گيري براي عموم مردم نيست و تجربه اي شخصي است)بنابراين هرچند كه ممكن است تعدادي از مؤمنين به حجت و امام دسترسي داشته باشند اما از آنجاييكه چنين امري براي خواص مطرح است و عموم مردم را بدان راهي نيست لذا اجماعي هم مقدور نبوده فلذا مقوله ي حكومت( كه كاري جمعي است) با تكاء بر دين و شناخت آن مقدور نخواهد بود( چه آنكه دين ايدئولوژيي داراي ضوابطي دگم وقابل شناسايي براي عموم نبوده و شناخت و عمل بدان نيازمند ارتباط با امام غايبي است كه در دسترس اجماع عموم نيست، هرچند كه هدف دين برقراري حكومت نيز عنوان نشده و ظاهرا" دين براي رهبري جوامع نيامده بلكه براي رهبري انسانها بصورت مجرد بسوي اهدافي خاص برنامه دارد كه ذكر آن در اين مقوله نمي گنجد)
لذا اين سؤال مطرح ميشود كه وقتي جميع مؤمنين به آن درجه از ايمان نرسيده اند كه امام زمان را بشناسند چگونه ميتوانند ولايت نايب او را نيز بشناسند؟ بنابراين حكومت ديني (اسلامي) بدليل عدم امكان دسترسي به حقيقت مورد ادعاي مدعيان آن از سوي مردم ،بر خلاف نشانه ها و اشارات قرآن و عترت است.
بنابراين ملاحظه ميكنيم كه "زبان صفرويك" ويا "خاموش و روشن" ويا "سپيد و سياه " ويا "زبان حق و باطل" با اينكه در حوزه ي طبيعت و هستي قابل انكار نيست اما نظرباينكه از سوي جميع مردم بصورت مطلق و قطعي قابل وصول نيز نيست، لذا نميتواند مبناي برقراري سيستمي قطعي و مدعي وصل به حقيقت بوده و چنانچه حتي داعيه ي برقراري حكومت را داشته باشد كه ظاهرا" ندارد،حكومت فرضي اسلامي با حضور امام متصل به حق مقدور خواهد بود و لاغير.
زبان حق و باطل(زبان حذف و زبان ترور)
در زبان حق و باطل دو راه بيشتر وجود ندارد و چون اين پيش فرض قطعي در نظر گرفته ميشود لذا در بند اصول از پيش پذيرفته شده، مردم يا بر مدارحقند و يا بر مدار باطل، و چيزي در اين ميان وجود ندارد.همين اقرار به قطعيت با توجه به عدم امكان جمع خاموشي ويا روشني در يك مقام، بصورت اتوماتيكمان باعث حذف يكي از ايندو از سيستم خواهد شد؛ يعني جز اين چاره اي نيست.
ممكن است سؤالي پيش آيد كه در اينصورت، قضاوت و حكم نيز مقدور نبوده لذا اين عدم قطعيت باعث از هم گسستگي اجتماع خواهد شد. جواب اين است كه اصولا" بحث حق و باطل بعلت عدم امكان تعميم آن به كل سيستم از مدار خارج است؛ ما در اين سيستم با نسبيت سروكار داريم و بر سر هر قانون از قانون اساسي بايد به عدم قطعيت اما لازم الاجراء بودن آن بعنوان يكو توافقنامه و تعهد نامه ي عمومي تاكيد شود. حكم ميتواند مبتني بر حق نباشد ،محاكم قضايي در چنين سيستم نسبي و نامطلق صحبت از حق و باطل مطلق نميكنند بلكه همه چيز نسبي قلمداد ميشود حتي اگر منطبق با حقيقت باشدو يا نباشد،چرا كه در جايگاه و مقامي بررسي ميشود كه امكان سنجش يكدلگي و گواهي همه ي آحاد اجتماع و تطبيق آن با حقيقت مقدور نيست ؛ هر چند كه مقياس سنجش حق نيز بدون دسترسي به آن منبع و امامي كه مشرف بر همه ي هستي و داراي قدرت امر و احصاء در عالم هستي است قابل دسترسي نيست، مگر آنكه او قدرتش را به امر( كه با نصيحت و بشارت و انذار فرق ميكند و به اراده شدني و كن فيكون است) بر مردم اثبات و قادر به تصرف در عالم باشد.
بنابراين زياد قابل تعجب نيست كه حكومتها و نظامها و گروهها و دسته جات و احزابي كه ناآگاهانه از اين منطق حق و باطل پيروي ميكنند بناچار به زبان حذف و ترور مسلح باشند.
بنابرهمين منطق حق و باطل است كه مدعيان نااهل( هر چند ساده دل و صادق) به راه خطا ميافتند و از دل آنان گروههاي مؤتلفه وحزب ليكود اسراييل بيرون ميايد.سعيد امامي ها ، سعيد عسكرها و حتي زماني سعيد حجاريانها بر اساس همين منطق و با حق دانستن خود و يا اطاعت از امام و يا نايب او( كه ميتواند هر كس كه آنها شناسايي كرده اند باشد- حتي امامي كه خارج از مكانيسم انتخابي به شيوه ي سقيفه كشف ميگردد ، شناسايي شود) ميتوا ننددست به تصرف در حقوق مردم بزنند و حتي دست به ترور بزنند، و نزد وجدان خود راحت باشند، هر چند كه در حوزه ي اجتماع به ايمان شخصي خود عمل كرده اند، نه به برآيند ايمان عمومي اجتماع.
بنابراين، اگر بخواهم يك جمع بندي مفيد و مختصر در باره ي زبان مشترك بين المللي داشته باشم ، همينقدر ميگويم كه از نظرحقير :
عمده ترين و مهمترين مؤلفه ي زبان مشترك بين المللي اين است كه عاري از قطعيّت و حقيقت پنداري و صدور احكام مطلق عمومي در حوزه ي واقعيات ملموس مشترك در اجتماع باشد.
زبان مشترك همان زبان عاري از قطعيت و زبان نسبيت است كه ميتواند مبناي توافقات و قراردادهاي اجتماعي باشد، قراردادهايي كه توسط برآيند آراء مردم از طرق دموكراتيك در جامعه منعقد ميگردد، قراردادهايي كه الزاما" منطبق با حقيقت نيستند ، و مدعيان وصال به حق و حق بجانبان را هم متعهد و ملزم به گفتگو با زبان غير قطعي ميكند.شايد گفتگوي تمدنها نيز با استفاده از همين زبان مقدور باشد نه اينكه هرفرهنگي با زبان خودش در جستجوي مفاهمه با ديگران باشد.چه آنكه مفاهمه نيازمند فهم مشترك از وقايع است،وفهم مشترك پديد نمي آيد مگر به تجربه اي مشترك ، و تجربه ي مشترك پديد نمي آيد مگر با شرايطي مشترك ، كه چنين تجربه اي حتي اگر در شرايطي استثنايي ممكن باشد اما قابل اثبات و توافق نيست.
ادامه دارد ...
|